تبليغاتX
با سکوت هم صدا شو تا بشنوی پشت آسمان چه می گذرد یک شب به خانه من بیا خدا

بخش ها


آرشیو

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

مطالب اخیر

خداوند حامی من است....
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بخشش

خدا پشت و پناهت

گفتگو با خدا
صنما..
دوستت دارمااا
خداوندا
دلم واست تنگیده خدا جون
دوست دارم....
با که گویم غم دل.....
رحیما....
سر وپا اگر زردو پژمرده ایم

خداوند حامی من است....


خداوند حامی و مراقب من است

و عقل "او" چراغ راهنمای من

تا خدا را با خود دارم

نه از مرگ میترسم

و نه از وسوسه های شیطانی

می دانم که پروردگار

به من روحیه ی تر س نداده است

او عشق را به ما بخشیده

و قدرت و توان روحی اعطا کرده

هر بار که ترس و نگرانی

روحم را در خود میگیرد

صفا و عشق او جانم را سرشار میسازد

و قلبم خاستگاه او می شود

و حرف و سخن و رفتارم الهی می گردد

[ نویسنده : دوست خدا در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 14:20 | لینک | ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست


 

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
 

[ نویسنده : دوست خدا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 15:9 | لینک | ]

بخشش


حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و

در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها .
نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.
شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ».
مرد ثروتمند خنديد و گفت: «به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ». مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم.. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم.آ»
مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

[ نویسنده : دوست خدا در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 10:40 | لینک | ]


حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیدته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی .
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدایی تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو می خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت ایستادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نمی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نمی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است که یه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجه نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برگردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتاهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین نحو تغییرش بدی. زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چون خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی!!

[ نویسنده : دوست خدا در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 13:59 | لینک | ]

خدا پشت و پناهت


همه ما همین طوری هستیم ... این قدر وابسته می شیم که نمی تونیم اون چیز یا کسی رو که دوست داریم رها کنیم ... ترس از آینده داغونمون می کنه ... آینده ای که توش اون چیز نباشه ... از ترس پریدن خودمون پرهامون رو قیچی می کنیم ... ولی اون وقتی که تصمیم گرفتیم خودمون رو از قید وابستگی رها کنیم به بزرگترین آرامش زندگی مون می رسیم ... رها می شیم مث یه پر توی باد ... قصه شازده کوچولو رو که یادت نرفته ... اون وقتی گلش رو رها کرد تونست از اخترکش بیرون بیاد و دنیایی که اطرافش رو ببینه . پس باید رها شیم ... پرواز کنیم ! دل بسته باشیم نه وابسته !

                                                                       

  هيچ تا حالا فكر كردي كه وقتي به يه ديوار تكيه ميدي ديوار عقب نميره؟ يا وقتي يه درخت كهنسال رو تكيه گاهت مي كني, درخت خم نمي شه؟ ( البته منم از اون قانون معروف نيوتن خبر دارم كه همون نيرويي رو كه ما به درخت يا ديوار وارد مي كنيم اونها هم به ما وارد ميكنند و... ولي منظور من فقط يه تكيه دادن ساده س.) ولي وقت دستتو رو يه نهال تازه رسيده مي گذاري, اون تا كمر خم ميشه چه برسه به اينكه بخواي بهش تكيه بدي, هر چند مطمئنم حتي بهش فكر هم نمي كني . ما آدمها همينطوريم هرچي قويتريم, محكمتريم; هرچي محكمتر, قوي تر. به قول بچه ها قوي بودن و محكم بودن (منظورم استقامت در برابر سختيهاست) دو رابطه لازم و كافي اند.
اكثر ما آدمها دلمون مي خواد يه تكيه گاه داشته باشيم, يه كسي كه موقع سختي پشت و پناهمون باشه, كسي كه محرم اسرارمون باشه, يه گوش شنوا مي خوايم براي شنيدن درد هاي دلمون و يه شونه استوار براي هق هق گريه هامون ولی...
ولي هر وقت احساس مي كني اون گمشدهً خودتو پيدا كردي, وقتي فكر مي كني داري به اون آرامش معهود مي رسي, وقتي فكر مي كني ديگه همه غصه هات تموم شده, مي بيني كه نه بازم پشتت خالي شده, مي بيني كه هيچ تكيه گاهي نداري, چرا ؟ نمي دونی.
ولي من مي دونم, آدمها هروقت احساس كنن كه تو داري بهشون تكيه مي كني, جا مي زنن, وقتي احساس مي كنن كه تو ضعيفي ,كنار مي كشن چون هنوز انقدر قوي نيستن كه تكيه گاه كسي باشن .
آدمها از جمله خود من, از جمله خود تو, هيچكدوم ضعيفها رو دوست ندارن, همه دوست دارن با يه آدم قوي دوست باشن با يه كسي كه تكيه گاهشون باشه!
راستشو بخواي همه آدمها مثه يه نهال تازه رسيده اند, اگه بخواي بهشون تكيه كني تا كمر خم ميشن .هنوز خيلي راهه تا كسي بتونه به يه درخت تنومند تبديل بشه; خيلي وشايد هم تا هميشه .


اما حالا با خودت فكر ميكني : پس چه بايد کرد؟
وقتي همه دوستهايي كه بهشون تكيه مي كردي, پشتتو خالي مي كنن, وقتي سنگي رو كه روش وايستادي, ته گرداب فرو ميره , وقتي گردباد حوادث چهره واقعي هركسي رو بهت نشون ميده, اون موقع كه ديگه كسي نيست كه به نداي "هل من ناصر" ت جواب بده و...اون موقع ته دل هممون يه كورسوي اميد جرقه مي زنه كه: حتماً يكي هست . كسي كه خودش تكيه گاه همه باشه وخودش به تكيه گاه نياز نداشته باشه . اصلاََ‏ً مگه ميشه كه نباشه؟ تكيه گاهي كه هيچوقت پشتتو خالي نمي كنه, هيچوقت تنهات نمي ذاره و هيچوقت حقيرت نمي كنه .
تكيه گاهي كه اسمش خداست.
با خودمم, تو كه مي خواهي اون آخر به نتيجه اي كه از ازل بوده, برسي, پس چرا مي خواهي تا آخر اين بيراهه بري؟ برگرد, رو به اون كسي كه هيچوقت به خاطر نياز طبيعي تو به داشتن تكيه گاه فكر نمي كنه كه تو ضعيفي. كسي كه تو اگه مي دونستي كه شدت اشتياقش به تو چقدره از شدت اشتياق مي مردي .
برگرد و ازاو آغاز کن!
كسي نيست جز خدا. اصلاً ببينم مگه غير از خداهم كسي وجود داره؟

خدا پشت و پناهت....
[ نویسنده : دوست خدا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 19:13 | لینک | ]


لینکستان

قالب ساز
پایگاه اینترنتی کمیل
مریم گلی
بی ادعا
زهرا جون
اهل آبادان
غریب مادر
مست مستور
همسفر
آبادان شهر خدا
اروند طلائی
نامه هایی به خدا
سبا
کوشا
آوای شبگرد
فریاد
آبادان بلاگ
پسرای لافو _آبادان
فتو بلاگ آبادان
نسل سوخته
سیلویچ
آبادان محرم
آبادان نیوز
آبادان برزیلته
پالایشگاه آبادان
سایت خبری ابادان
با شهیدان آبادان
باشگاه صنعت نفت آبادان
بچه شطی
آبادان پاریس
بیا تو آبادان_آبادان سیتی

لینکدونی

arrow2 آرشيو پيوندهاي روزانه

اطلاعات سایت